
من و گل رز قرمزي که توي حصار شيشه اي محبوس شده بود . روبروي هم . با يک خروار دليل براي شاديهاي مشترک و يک کمي غصه براي همدردي . گل رز قشنگم تو منو ياد کسي که تورو بمن هديه کرد مي ندازي .ولي من . نمي خواهي بگي که من تورو ياد اون کسي مي ندازم که تو رو توي اون شيشه ي کذايي کرده . اگه بخواهي ،يکروز زندان شيشه ايتو مي شکنم و ميارمت بيرون . ولي. ولي اونوقت مي ميري .آخه بيرون ، توي دنياي ما هوا خيلي سرده .مي دوني سرد چيه؟ گلها تحملشو ندارن . من نمي خوام حصارتو بشکنم که بعدش ببينم که توي دنياي سنگي ما قلبت شکسته شده يا توي اين سرماي قلب آدمها قلب کوچولوي سرخت يخ زده باشه . ولي من مواظبت هستم . من دوستتم .ولي .مي دوني چيه؟ مي ترسم تو معني دوستيو نفهمي . آخه هر چي باشه تو يک گل پارچه اي هستي . يک گل مصنوعي با يک دنياي مصنوعي . تو دوست من هستي؟ يعني قلبت هم پارچه ايه؟
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 8:52 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت
يک
پسر با يک نگاه از يک دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ...
تا جايي که زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميکنه ... چون
يک چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و
خسته ميشه ... ميره با يکي ديگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور
کنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يکي ديگه ميبينه ... اينجاست که ميگه:
حدسم درست بود .

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 6:32 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت

خداحافظ اي شعر شب هاي روشن
خداحافظ اي قصه عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نمي ماني اي عمر بي من
تو را مي سپارم به دلهاي خسته
تو را مي سپارم به ميناي مهتاب
تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شکسته
تو را مي سپارم به روياي فردا
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل مي سپارم تو را تا نميرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار اين صدا را نگيرد
خداحافظ اي برگ و بار دل من
خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم
خداحافظ اي نوبهار هميشه....
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 15:41 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز
خیالت چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
به هرسو چشم من رو می کند فرداست
و
من آنجا
چشم در راه تو ام
و
ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که می خندی
تورا ازدور می بینم ، که می خندی و می آیی
تورا دربازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید
ای دوست
وگر بختم کند یاری ، در آغوش توام
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 18:14 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت
حالا من یه گوشه تنهام با یه عكس یادگاری
رفتی بی وفا و گفتی كه منو دوسم نداری
حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن شیشه
اخه چی كم شده از تو كه می ری واسه همیشه
عزیزم دنیا كوچیكه تو بگو اخه كجایی
یاد تو می افتم هر وقت
هی می گم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی
تو شبای پر ستاره
دل من هواتو داره
یاد من می مونه نیستی
بودنت خواب و خیاله
روی بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا
حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم
هی می گم كجایی اخر اخه من دل به كی بستم
دیگه خسته ام از این عشق خیالی
هی میگم جای تو خالی
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 18:0 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت
این طور منــــو نگاه نکن , دست توی دست من نذار
برو یه وقت مریض میشی , بغضت رو هی نگه ندار
فدات بــشم , فدات بــشم , فدات بــشم , بـزار بـــرو
محــاله باورش که مـــــن , دیگه نمی بینم تــــــــو رو
صدات می لرزه عشق من , اسمم رو هـــی صدا نکن
طناب و دور گــــــــــردنم , بنداز دیگـــــــه نگام نکن
بمیرم واســـه بغض تــــو , فکرمنـــو نکن بــــــــــرو
دلو اسیـــــــــــر من نکن , اگه دوسم داری بــــــــــرو
تو رو خدا گریـــــه نکن , تصمیمه آخـــــــــــرو بگیر
چار پایــه رو بکش برو , چارپایــــــــه دستاشو بگیر
با دست عاشقت بــــزار , طنابـــــو دور گردنـــــــــــم
می خوام فقط ادا کنـــــم , حقی که مونده گردنــــــــــم
مـــــــــن بشکنم , برنجم , فـــــــــدای تار موهـــــــات
مهم تویـــــــــــی نرنجی , بــــــرس به آرزوهــــــــات
مواظب خــــــودت باش , با قلب من چه کـــــــــــردی
دلـواپـسـم نباشـــــــــــــم , به اشک کــی بــــــــــخندی
اگر سراغمـــــــو گرفت , بگیـــن نشونه ای نذاشــــت
بگین از اینجـــــا رفته و , چاره ی دیگه ای نداشــــت
اگـــــــر سراغمو گرفت , این نامه رو بـهش بــــــدین
بگین کــه جا گذاشته بود , پرسید کجا هیچی نـــــگین
اگر بازم پرسیـــــــد ازم , اگــــــــــــــه نکردش آشکار
چاره ای نیست بهش بگین , فلانی رفته زیر خــــــاک
فلانی رفته زیر خاک
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 12:39 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت

گريه بكن وقتي دلت تنگه عزيز
گريه بكن ، هي قطره قطره اشك بريز
گريه بكن تا كه بدوني عاشقي
بدوني بازيچه ي اين دقايقي
گريه بكن تا دلت از سنگ بشه
بذار يه بارم دل اون تنگ بشه
بذار يه بار تنهاي تنها باشه
بدون تو در پي فردا باشه
بذار بفهمه بي تو فردا دير مياد
اگه بياد هم خيلي دلگير مياد
بذار بفهمه داشتنت يه دنياست
بذار بدونه عشق تو يه روياست
بذار بياد پيشت تا اقرار كنه
بذار هزار بار عشقو تكرار كنه
گريه بكن حالا كه عاشقت نيست
گريه بكن بدوني لايقت نيست
گريه بكن تا بدوني شكستي
بدوني تا حالا چشماتو بستي
دوسش داري ، عاشقشي ، دلتنگي
عاشق و دلتنگ يه دل سنگي
بذار بفهمه مرهم دردها شي
بذار بفهمه همه ي فردا شي
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 12:5 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت

نگو که نميدونستي... خودت التماس دستامو ديده بودي...
خودت اشکاي چشامو ديده بودي...
خودت خوب ميدونستي که چقدر دوستت دارم...
خودت خوب ميدونستي که عاشقانه قلبتو مي پرستم...
نگو که نمیدونستي...
دلم مي خواست وقتيکه داشتي میرفتي يه لحظه برمي گشتي
و حداقل يه نگا تو چشام مي کردي...
نميگم برنگشتي... چرا ! برگشتي...
نگامو ديدي... چشامو ديدي...
قطره هاي اشکو که تو چشام حلقه زده بود ديدي...
لبامو که از شدت بغض مي لرزيد ديدي...
التماسمو ديدي... احساسمو فهميدي...
نگو که نميدونستي...
خودت خوب ميدونستي که چقدر دوستت دارم...
اما رفتي...دلم مي خواست مي تونستم کاري کنم که بموني...
اما تو رفتي......
اون رفت...من خودم اونو از دست دادم...
ولی بعد از رفتنش بود که احساس کردم
دیگه هیچکس رو نمی تونم واقعا دوست داشته باشم...
ای تمام باور من رفتن تو باورم نیست!!!
نگاه گرم تو یه عمر امتحانم بود
قبول می کنم ...آری!...بد امتحان دادم!...
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 18:4 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت

دنیا رو بد ساختند.....
کسیو که دوست داری تو رو دوست نداره.
کسی که تو رو دوست داره،تو دوسش نداری
اما کسی که تو دوسش داری و اون هم تو رو دوست داره
به رسم و آیین هیچوقت به هم نمیرسین
و این رنجه...............
زندگی یعنی این...............
همیشه اینگونه بوده کسیو که خیلی دوست داری زود از دست میدی
پیش از اینکه خوب نگاش کنی. مثل پرنده ای زیبا بال میگیره و دور میشه.
هنوز بعضی از حرفاتو به اون نگفته بودی.هنوز همه لبخندهای خودتو به اون
نشون نداده بودی. همیشه اینگونه بوده ست. کسی رو که از دیدنش سیر نشدی
زود از دنیای تو میره. وقتی به خودت میای که حتی ردی از اون تو خیابون
نیست.
من و تو ما بودیم،همراه و هم نگاه
هم بغض و هم صدا،هم پا و پا به راه...
تو اما دلت با من نبود! در میان آن همه علاقه
رفتن سهم ساده من شد! برگرد و دستمو بگیر!
میخواهم در کنار تو، بر برگهای عمر ناتمامم بنویسم:
آبی ترین آبی دنیا، همین آسمان خاکستری ، خانه من است.
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 18:2 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی از رو زمین جمع
میکرد بهش گفتم کمک می خوای؟گفت: نه
گفتم خسته میشی بذار کمکت کنم .
گفت:نه خودم جمع می کنم . گفتم حالا تیکه های چی هست؟
بد جوری شکسته معلوم نیست چیه؟ نگاه معنی داری کرد
و گفت قلبم این تیکه های قلب منه که شکسته ...
خودم باید جمعش کنم . بعدش گفت:می دونی چیه رفیق؟
آدمای این دوره و زمونه دل داری بلد نیستن ،
وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری
هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش،
می خوام تیکه هاش رو بسپارم دست صاحب اصلیش اون دلداری
خوب بلده می خوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب بشه
آخه میدونی گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره گفتو
تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش ازم دور شد و
من توی این فکرد که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم.....
دلم می خواست بهش بگم خب چرا قلبتو می سپری دست هر کسی؟
انگاری فهمید تو دلم چی گفتم ..برگشت و گفت : رفیق دلم رو به
دست هر کسی نسپردم اون واسه من هرکسی نبود من برای اون
هر کسی بودم. گفت اینبار رفت سمت دریا،سهمش از تنهاییهاش
دریایی بود که راز دلش بود.
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 19:44 موضوع دلنوشته های خط خطی | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY